این سؤال بین تو و خودت است. جوابت جایی ثبت نمیشود و کسی آن را نمیبیند.
{{ gateMsg }}
۳۸ دقیقه با استاد محمدرضا عابدینی، دربارهی اینکه در جنگ شناختی، سرباز کیست و فراری کیست — و سلاح این جنگ چیست.
این سفر ۶ منزل دارد. مسیر اصلیاش ربع ساعت است. اما اگر درست بروی، از منزل آخر به میدان میروی، نه به صفحهی بعدی.
از اول انقلاب، هر بار جنگیدیم، با نوچهها جنگیدیم: صدام، تجزیهطلبها، نفاق، حتی اسرائیل — همه نوچههای آمریکا بودند. و برایمان عیب بود که فقط با نوچهها روبهرو باشیم.
حالا خدا چیزی را داده که از روز اول میخواستیم: ایستادن روبهروی خودِ فرعون.
استاد میگوید انقلاب اسلامی با خون امام شهید وارد مرحلهی تازهای شده: ایستادن مستقیم مقابل خود آمریکا، نه عوامل و نوچههایش. این ایستادن، قابلیتی است که خدا باید بدهد و روزیِ هر کسی نمیشود — مقابل فرعون، موسی میخواهد؛ مقابل نمرود، ابراهیم. رسولان اولوالعزم مقابل قدرتمندترینهای زمان خودشان ایستادند. پس اینکه امروز ما مقابل فرعونِ زمانیم، تهدید نیست؛ توفیق است — و توانی ویژه میطلبد.
مقابل فرعون ایستادن، بلا نیست؛ لیاقتی است که خدا هر کسی را روزی نمیکند.
موسی مقابل فرعون. ابراهیم مقابل نمرود. ما مقابل آمریکا.
هر چه بنویسی در «دفترچهی سفر» خودت میماند. آخر راه به کارَت میآید.
سربازی را تصور کن که پای لانچر پدافند نگهبان است. یک شب میگوید «حال ندارم» — و میخوابد. دشمن میآید، میزند، و میرود. او خواب بوده.
استاد میگوید: کسی که در این ایام یک شب بگوید «حال ندارم، نمیروم»، مثل همان سرباز است.
و بعد، از خودش میگوید:
«من خودم هر شب مقیدم بروم. یک شب — در اینهمه شب، فقط یک شب — حالم خیلی بد بود. گفتم نروم. کمی که گذشت، دیدم انگار ثانیههای ساعت میکوبند توی سرم: نمیروی؟ نمیروی؟ دیدم نمیشود. پا شدم. گفتم لااقل یک ربع میروم. رفتم و دیدم نه... یک ربع نمیشود.»
این حرف از بالای منبر نیست. از پایین، از خودِ جاده است.
جنگهای آخرالزمان، جنگ شناختیاند: تبیین میخواهند، تحلیل میخواهند، احاطه میخواهند — و این، تخصص ویژهی ماست؛ ما که سربازان امام زمان (عج) هستیم. اما جهاد تبیین یعنی زیر کولر نشستن؟ نه. خیابان جزئش است، رفتوآمد جزئش است، گرماخوردن جزئش است. قرآن برای کسی که به جبهه پشت میکند فقط دو عذر پذیرفته: «مُتَحَرِّفاً لِقِتال» — سنگر عوض کرده باشی و از جای دیگری بجنگی — یا «مُتَحَیِّزاً إِلی فِئَة» — به گروهی قویتر پیوسته باشی تا کاری بزرگتر کنی. غیر از این دو، در خانه ماندن، پشتکردن است؛ و پشتکردن، فرار.
هیچکس جواب تو را نمیبیند. نه امتیازی دارد، نه گزارشی. فقط آینه است.
قرآن برای برگشتن از جبهه فقط دو عذر پذیرفته:
مُتَحَرِّفاً لِقِتال — سنگرت را عوض کردهای؛ از جای دیگری، به روش دیگری میجنگی.
مُتَحَیِّزاً إِلی فِئَة — به جمعی قویتر پیوستهای تا کارِ بیشتری کنی.
غیر از این دو، اسمش یک چیز است: سرباز فراری.
حالا خودت میدانی: تیکهایی که زدی، از جنس سنگر عوضکردن بود... یا از جنس خواب؟
اگر جوابت تلخ بود، بایست. فراریبودن حکم ابدی نیست؛ یک وضعیت است، و وضعیت با یک تصمیمِ امشبی عوض میشود. سربازِ برگشته از همه عزیزتر است.
منزل بعد، سلاحت را میدهد.
رزمندههای ما ۴۹ تا زدهاند؛ دشمن ۵۰ تا. تو کدام را بلند میگویی؟
بیشترِ ما — بیآنکه بخواهیم — آن «یکی کم» را بلند میگوییم و آن ۴۹ تا را یواش. استاد میگوید برعکس کن: ۴۹ تا را بلند بگو. «کاش یکی بیشتر میزدیم» را یواش بگو.
تشییع را دیدی؟ کاری به آن عظمت. اما زبانِ بعضی از ما فقط سراغ کمبودهایش رفت: کم بود، شلوغ نشد، فلانجا نشد... عظمتش گفته نشد. اسم این، روایتِ شکسته است. و روایت شکسته یعنی چه؟ یعنی:
دشمن را نمیبینی، دور خودت میچرخی — و میخوری.
و از این سنگینتر: حتی سکوتِ ما، اگر دلی را پر نکرد و آماده نکرد، یعنی سربازی نکردیم.
جنگ شناختی دو رکن دارد: اول خواب نبودن و حضور در میدان؛ دوم، هنرِ بیان و روایت فتح. عیببینبودن — که از هر کاری فقط کاستیاش را ببینیم و بگوییم — روایتِ شکست است و روایت شکست یعنی دشمن غلبه کرده. سنجه ساده است: اگر حرف و کارِ ما امید ساخت، سربازی کردهایم؛ اگر یأس ساخت و دلی را خالی کرد — حتی با سکوتمان — در جایگاه خودمان نایستادهایم.
یکی از این سه جمله را انتخاب کن — جملههایی که همه شنیدهایم — و در دو خط، به روایت فتح بازنویسیاش کن.
روی همین دستگاه ذخیره شد — در دفترچهی سفرت؛ جایی فرستاده نمیشود. این دو خط، میتواند همین امشب اولین قدمت باشد.
استاد در همان جلسه، به سؤالهای طلبهها جواب داد — و هر جواب را با یک قصه بست. قصه چیزی است که میشود تعریفش کرد؛ در تجمع، در موکب، در تاکسی، پای سفره.
این شش کارت را ورق بزن. لازم نیست همه را الان بخوانی؛ هر کدام را که به موقعیتِ این روزهایت میخورَد بردار. هر کارت را میتوانی مستقیم برای کسی بفرستی — و همان، خودش یک قدم است.
یادت هست قاعدهی پویش چه بود؟
«شنیدم و خوب بود» قدم نیست. از این صفحه، یک قدمِ مشخص بیرون ببر. برای امشب، اینها پیشنهاد ماست:
{{ stp.body }}
در این سفر، سه چیز نوشتی:
این یعنی پیشنویسِ روایتِ قدمِ تو همین حالا آماده است. فقط برو، کنش را انجام بده، و بازخوردش را به همینها اضافه کن.
«امروز در تجمع شبانه، با خانمی همصحبت شدم که میگفت دلش برای آینده شور میزند. قصد من: کاشتن یک نشانهی امید. روایت حیرت ترامپ را برایش گفتم و اینکه دشمن با تصویر ساختگی خودش جنگید و باخت. بازخورد: گفت "این را نشنیده بودم" و شمارهی کانال پویش را گرفت. آموختم: قصه از آمار اثرگذارتر است.»
پنج جزئی که سامانهی نجم میخواهد: نقش + قالب + چه کردی + با چه هدفی + چه بازخوردی. پرش کن، کپی کن و در یادداشت گوشیات یا Saved Messages ایتا/بله/تلگرام خودت نگه دار؛ صفحهی ثبت گزارش در نجم در پایان گام اول باز میشود؛ آنوقت فقط رونویسی میکنی.